|
در انتهاي حيات ما بدين سنجيده نخواهيم شد که: + نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387 11:16 توسط شاهرخ |
این یک داستان واقعی است که در ژاپن اتفاق افتاده است
شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد
خانه های ژاپنی دارایفضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند
این شخص در حین خراب کردن دیوار دربین ان
مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش کوفته شده است
دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد
وقتی میخ را بررسی کرد تعجب کرد این میخ
ده سال پیش هنگامساختن خانه کوبیده شده بود!
چه اتفاقی افتاده؟
مارمولک ده سال در چنین موقعیتی زنده مونده !
در یک قسمت تاریک بدون حرکت
چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است
متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد
تو این مدت چکار می کرده؟
چگونه و چی می خورده؟
همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه
مارمولکی دیگر با غذایی در دهانش ظاهر شد
مرد شدیدا منقلب شد ده سال مراقبت
چه عشقی !
چه عشق قشنگی!
اگر موجود به این کوچکی بتواند عشق به این بزرگی داشته باشد
پس تصور کنید ما تا چه حدی می توانیم عاشق شویم
اگر سعی کنیم + نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387 11:8 توسط شاهرخ |
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387 14:32 توسط شاهرخ |
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387 11:41 توسط شاهرخ |
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387 11:46 توسط شاهرخ |
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 10:56 توسط شاهرخ |
سلام ، خداحافظ
دیگر برای تو که زنده تر از مایی
برای آدم هایی که از جنس دیوارهای سنگی هستند
حرفی ندارم
نمی خواهم آزارشان بدهم
بگذار تا به آنچه که خو گرفته اند ، زندگی کنند
برای آن ها چه فرقی می کند
که از سرمای ناروای زمستان نگاه ها
دلی بلرزد
یا که مورچه ای از تنهایی به خود بپیچد
همان بهتر که نباشی و دق نکنی
برای آنهایی که بسیار ، بسیارتر خوش بخت ترند
برو
برو که در این دو وجب خاک خدا
جایی برای تو نیست که باشی + نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 0:56 توسط شاهرخ |
اين روزها دلم گرفته هواي دلم ابري و طوفاني ست اما خنده برلب مي زنم تا كس نداند حال و هواي دلم را اين روزها حال عجيبي دارم گاه پريشان و بي حال گاه شاد و پر انرژي زندگي همين است گاهي آفتابي گاهي ابري گاهي شاد گاهي غمگين اين روزها نمي دانم نمي دانم كه مي دانم شايد هم مي دانم اما نمي خواهم بدانم شايد هم هر دو و شايد هيچكدام اين روزها هوا عجيب است دلهاي آدمها عجيب است لحظه ها مبهم است اين روزها دلم مي خواهد بخوانم دلم مي خواهد بنويسم دلم مي خواهد گريه كنم اين روزها مي خواهم اما مانده ام مبهم اين روزها به دنبال دليل مي گردم دليل هاي بي انتهاي ذهنم را گم كردم اين روزها من كه هستم؟ حس عجيبي است و حالي دگرگون اين روزها قلم با دلم ياري نمي كند اين روزها مي خواهم بنويسم آنچه مي خواهم اما نمي دانم چه؟ نمي دانم چرا؟ بي دليل شاد مي شوم بي دليل گريه مي كنم و بي دليل مي خندم به خودم به زندگي به لحظه ها چقدر زيباست اين زندگي شايد شعاري ديگر قلم زدم اما براي من زيباست مي خواهم بدانم حال و روز ديگران را مي خواهم محك بزنم اراده ي درونم را وقتي حادثه اي كوچك. گلبرگ خيالم را قلقك مي دهد انرژي زيستنم دو چندان مي شود و آنگاه كه غمي سنگين را يادآوري مي كنم باز مي خندم به سادگي دلم دلي كه پرواز را بهانه زيستن نهاد اين روزها من چه مي گويم؟ اين روزها من چه مي كنم؟ كسي چه مي داند كه چه خواهد شد؟ كسي از يك ثانيه ديگر خود چه خبر دارد؟ اين روزها من هم عجيب شده ام! اين روزها زندگي هم عجيب شده است اين روزها دوست دارم متحول شوم دوست دارم پوست اندازي كنم از كهنه ي درونم اين روزها زندگي را نمي خواهم اما باز مي مانم باز مي خواهم و باز مي خوانم اين روزها رسم دنيا و رسم روزگار را شناخته ام اين روزها خيلي خونسردم اين روزها فقط و فقط مي خندم اين روزها به زندگي دل نمي بندم اين روزها سخت دلتنگم ولي باز مي خندم و باز مي خندم + نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387 11:55 توسط شاهرخ |
به نام یگانه یاریگر جاوید سلام. این روزهها مشغول خوندن کتاب استاد عشق هستم کتابی که مهندس ایرج حسابی در مورد زندگی نامه ی دکتر حسابی نوشتن. با خوندن این کتاب متوجه می شید که واقعا بدون تلاش و زحمت هیچ موفقیتی حاصل نمیشه. باور این که استاد این همه سختی کشیدن خیلی سخته! با فقر و غربت دست و پنجه نرم کردن ولی همواره با امیدی وصف نشدنی به سوی علم شتافتند. یکی از نکات قابل توجه در زندگی استاد نظم و پشتکار ایشون هست که در تمام عرصه های زندگی پر خیر و برکتشان جلوه نمای میکند. از این به بعد میخوام نکته های پند اموز از زندگی استاد در وب بزارم ولی به همه ی شما دوستای خوبم توصیه میکنم حتما این کتاب بخونید. حتما نگاهتون به مشکلات عوض خواهد شد شاد باشید + نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 12:37 توسط شاهرخ |
مجنون بوی تو
نفسهایم
بهانه گیر روی تو
نگاهم
دلم دیگر تاب ندارد
از این بار دوری
خواب ندارد
من از عشق تو مستم دیگر عشوه ات چیست مرا از دل مران بنگر دیوانه ات کیست بیا ای عشق من جانم فدایت همه دنیای من تو کن تنها اشارت
تو را جانان سوگند سوگند
تو را ای ناز گل
خواهم ماندن
گل زیبای من
بشکن بشکن
سکوت جدایی را
تو این بار بشکن
بیا و دوباره دستهایم گیر
......فروغ زندگی را
*
نمی آیی نمی آیی خدایا چه دردیست آتش عشق را این چه مرگیست
رها می کنم برگها به یادت
خزان عشقم فرو ریخته به پایت
درخت زندگیم شد بی برگ و ریشه + نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 19:28 توسط شاهرخ |
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 19:25 توسط شاهرخ |
درختي كه شكست، هرگز گريه نميكند، افسرده نميشود و به در و ديوار لعنت نميفرستد.
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387 0:26 توسط شاهرخ |
در این دنیا اگر هیچ چیز نداشته باشی مطمئن باش که سه چیز همواره مال توست خدای مهربان فکری زیبا .سقف آبی + نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387 1:11 توسط شاهرخ |
چگونه خاک نفس می کشد؛ :بیاموزیم شکوه رستن،اینک طلوع فروردین گداخت آن همه برف ،دمید این همه گل .شکفت این همه رنگ :زمین به ما آموخت ز پیش حادثه باید که پای پس نکشیم مگر کم ز خاکیم؛ ،نفس کشید زمین ما چرا نفس نکشیم؛
زنده یاد فریدون مشیری + نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387 1:7 توسط شاهرخ |
ماهي به آب گفت : تو نميتوني اشكاي منو ببيني , چون من توي آبم... آب جواب داد اما من ميتونم اشكاي تو رو احساس كنم چون تو توي قلب مني + نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 12:22 توسط شاهرخ |
حمید هامون حالا رسیده ان طرف ساحل !! ان جا همه انتظارش را می کشند همه دورش جمع می شوند .رسول ملاقلی پور چند قدمی به او نزدیک می شود و می گوید خسرو خوش امدی یک فیلنامه نوشتم نقش اولش مال تو است بازی می کنی؟ جمشید اسما عیل خانی با ان چهره همیشه خندان دور خسرو می چرخد . خسرو هنوز حیران است نمیداند این جا کجاست جوانی بین جمعیت خودش را به او می رساند نگاهشان توی هم گره می خورد خسرو عینکش را روی صورتش جا به جا می کند دقیق نگاه می کند پرویز است همان فنی زاده همیشگی !!به هم لبخندی می زنند . بابک بیات رهبری گروه همسرایان را به عهده دارد نسیم خنک ازدریا می وزد بابک بر می گردد و لبخندی به خسرو می زند . ان سوتر یک نفر دارد با ماسه ها مجسمه می سازد خسرو نزدیکتر می رود علی است علی حاتمی . خسرو سلام میکند علی حاتمی لبخند می زند و می گوید بالاخره تو هم اومدی خسرو؟ خسرو سری تکان می دهد اشک توی چشمهایش برق می زند گروه همسرایان هنوزدارند می خونند علی حاتمی به خسرو نزدیک می شود دستش را روی شانه های او می گذارد و می گوید خوش اومدی خسرو این جا دیگه تنها نیستی . خسرو لبخند می زند نسیم ملایم ازدریا می وزد خسرو نفس عمیق میکشد . روحش شاد,یادش گرامی + نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387 7:57 توسط شاهرخ |
بسیار وقت ها با یکدیگر از غم و شادی خویش سخن ساز می کنیم + نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 7:16 توسط شاهرخ |
موقع تولد چشمام باز بود اما خدا برای این لطف یه شرط گذاشت + نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387 12:18 توسط شاهرخ |
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387 12:17 توسط شاهرخ |
هر موقع که بخواهم، + نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387 11:19 توسط شاهرخ |
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387 11:16 توسط شاهرخ |
+ نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387 9:19 توسط شاهرخ |
1- به تماشای غروب آفتاب بنشینید. + نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387 11:32 توسط شاهرخ |
+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387 1:58 توسط شاهرخ |
یک پسر کوچک از مادرش پرسید: چرا گریه میکنی؟ مادرش گفت: چون من زن هستم. پسر بچه گفت: من نمیفهمم. مادر گفت: تو هیچگاه نخواهی فهمید. بعدها پسر کوچک از پدرش پرسید که چرا مادر بیدلیل گریه میکنند؟ پدرش تنها توانست به او بگوید: تمام زنان برای «هیچ چیز» گریه میکنند. پسر کوچک بزرگ شد و به یک مرد تبدیل شد ولی هنوز نمیدانست که چرا زنها بیدلیل گریه میکنند. بالاخره سوالش را برای خدا مطرح کرد و مطمئن بود که خدا جواب را میداند. او از خدا پرسید: خدایا، چرا زنان به آسانی گریه میکنند؟ خدا گفت: زمانی که زن را خلق کردم میخواستم او موجود به خصوصی باشد بنابراین شانههای او را آنقدر قوی آفریدم تا بار تمام دنیا را به دوش بکشد. و همچنین شانههایش آن قدر نرم باشد که به بقیه آرامش بدهد و من به او توانایی دادم که در جایی که همه از جلو رفتن ناامید شدهاند او تسلیم نشود و همچنان پیش برود. به او توانایی نگهداری از خانوادهاش را دادم حتی زمانی که مریض یا پیر شده است بدون این که شکایتی بکند. به او عشقی دادهام که در هر شرایطی بچههایش را عاشقانه دوست داشته باشد حتی اگر آنها به او آسیبی برسانند. به او توانایی دادم که شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصیرات اوبگذرد و همیشه تلاش کند تا جایی در قلب شوهرش داشته باشد. به او این شعور را دادم که درک کند یک شوهر خوب هرگز به همسرش آسیب نمیرساند اما گاهی اوقات توانایی همسرش را آزمایش میکند و به او این توانایی را دادم که تمامی این مشکلات را حل کرده و با وفاداری کامل در کنار شوهرش باقی بماند. و در آخر به او اشکهایی دادم که بریزد. این اشکها فقط مال اوست و تنها برای استفاده اوست در هر زمانی که به آنها نیاز داشته باشد. او به هیچ دلیلی نیاز ندارد تا توضیح دهد چرا اشک میریزد.. خدا گفت: میبینی پسرم، زیبایی یک زن در لباسهایی که میپوشد نیست. در ظاهر او نیست و در شیوه آرایش موهایش نیست و بلکه زیبایی یک زن در چشمهایش نهفته است. زیرا چشمهای او دریچه روح اوست و قلب او جایی است که عشق او به دیگران در آن قرار دارد + نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387 18:45 توسط شاهرخ |
احساس خوبيه
. دلچسبه . زيباست . مثل روغن که روي خورش لعاب ميندازه ..خورش جا افتاده ميشه به خيلي چيزها بزرگي و يک متيني خاص ميده !!! کاملشون ميکنه ... . چقدر زيباست وقتي زير سايه ي درخت ميشيني .. نفس ميکشي ... آروم ميشي .. خداوند رو شکر ميکني ... از اينکه فرصت زيباي زندگي کردن رو داري ...
چقدر زيباست وقتي توي ذهنت يه کلبه تو جنگل فرض ميکني ... چقدر زيباست وقتي خسته اي و سر راهت ميري روي چمن هاي پارک دراز ميکشي ... چقدر بوي برگ ها مستت ميکنه ؟ برگهاي تازه ... يا حتي عظمت وجود يک نهال کوچک ... سبز ...
خورشيد مهربان ! خورشيد تابنده ! ناشکر نباش ...! يادته زمستون چقدر محتاج گرماش بودي ؟؟ . گل هاي آفتابگردان ...همونهايي که هرگز خيانت نميکنن !!! . از جدايي نگو ! چرا گرماي با هم بودن رو به زرد نسبت ندادي ؟
نهايت و اوج غروب زيبا .... . گل شقايق . لاله ي محجوب . يک رنگ عاشق ... . جنايت رو به ياد نيار .... خون ...به ارزش خون يک فرد فکر کن ! تو اين رو ميدوني ...
آسمان ... . دريا . آرامش خاص و دوست داشتني ... . نگو که سرده و جذاب نيست ...! .
هر رنگي جذابيت خاص خودش رو داره و نعمت بزرگي هست. سفيد ..چقدر بي آلايش و سادست !! تميزه !!! برف زيبا و دوست داشتني... سفيد هنوز مثل خيلي چيزها لکه دار نشده .. مرتبه ي خودش رو حفظ کرده ...
فکر نکني خاکستري تيرگي و بدي رو ياد اور ميشه ؟ نه اينطور نيست ! بهش خوب نگاه کن ..
. . . !!!!!!!!!!! + نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387 18:38 توسط شاهرخ |
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 1:9 توسط شاهرخ |
من که رفتم بنویسید دمش گرم نبود + نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 0:38 توسط شاهرخ |
چی می شد اگه خدا امروز وقت نداشت به ما بركت بده چرا كه دیروز ما وقت نكردیم از او تشكر كنیم . + نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 0:19 توسط شاهرخ |
وقتی میخواستم از خدا جدا بشم و بیام این دنیا
خدا بهم یک کلید داد گفت این کلید قلبته خوب مواظبش باش گفت کلید دوم هم دسته یه مخلوقی که قلبش برای من میتپه اما چند وقتی هست که من کلید خودم و گم کردم حالا من موندم و یک قلب با قفل فولادی با کلی احساس و شور عشق که توان ابراز نداره من باید منتظر بمونم! تا کی .....؟؟ + نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 19:57 توسط شاهرخ |
|
| ||||||