تبليغاتX
موفقیت. لطفا به اهنگ بلاگ گوش دهید

موفقیت. لطفا به اهنگ بلاگ گوش دهید

Entry for July 24, 2007

در انتهاي حيات ما بدين سنجيده نخواهيم شد که:

چند مدرک دانشگاهي دريافت کرده ايم
چه مقدار از ماديات دنيا براي خود اندوخته ايم
چه کارهاي بزرگي انجام داده ايم

سنجش ما بر اين اساس خواهد بود که:

من تشنه بودم و تو مرا سيراب کردي
من عريان بودم وتو مرا پوشاندي
من بي خانمان بودم وتو مرا اسکان دادي
تشنه؛ولي نه فقط تشنه آب بلکه تشنه محبت
عريان؛نه فقط از براي لباس؛بلکه عريان از عزت و احترام
بي خانمان ولي نه تنها در طلب خانه اي از خشت خام بلکه به
سبب خروج از عوالم انساني

بنابر اين؛جسورانه عشق بورز؛احترام کن وبپذير

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387 11:16 توسط شاهرخ |


این یک داستان واقعی است که در ژاپن اتفاق افتاده است

شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد

خانه های ژاپنی دارایفضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند

این شخص در حین خراب کردن دیوار دربین ان

مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش کوفته شده است

دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد

وقتی میخ را بررسی کرد تعجب کرد این میخ

ده سال پیش هنگامساختن خانه کوبیده شده بود!

چه اتفاقی افتاده؟

مارمولک ده سال در چنین موقعیتی زنده مونده !

در یک قسمت تاریک بدون حرکت

چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است

متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد

تو این مدت چکار می کرده؟

چگونه و چی می خورده؟

همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه

مارمولکی دیگر با غذایی در دهانش ظاهر شد

مرد شدیدا منقلب شد ده سال مراقبت

چه عشقی !

چه عشق قشنگی!

اگر موجود به این کوچکی بتواند عشق به این بزرگی داشته باشد

پس تصور کنید ما تا چه حدی می توانیم عاشق شویم

اگر سعی کنیم

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387 11:8 توسط شاهرخ |


زندگي هنر يافتن روزنه در تاريکي است
من ميخواهم كاملا شبيه يك درخت باشم.ميخواهم همواره نمو كنم.از بالا ميوه هايي داشته باشم و از پايين با استحكام روح و ريشه خود را در اعماق زمين فرو برم تا بتوانم بزندگاني عملي خود روش و نيرويي بدهم. بتهوون
راز شاد زیستن انجام دادن آنچه دوست داریم نیست، دوست داشتن آنچه انجام می دهیم است

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387 14:32 توسط شاهرخ |


 

ما انسان ها خيلي از نعمت هاي خدا كه دوربر مون هستند رو نميبينم. ولي وقتي اون ها رو از ما ميگيرند اون وقته كه ميفهميم چه چيز با ارزشي رو از دست داديم. ولي افسوس كه زندگي فلش بک  نداره كه بزنيد و همه چي درست بشه.

ولي خدا بعضي وقت ها اين 
فلش بک
 رو براي ما انسان ها شبيه سازي ميكنه ، چطوري ؟؟
خوب با خواب هاي كه ميبينيم. چند بار شده كه خواب ببينيد كه داريد از يك ساختمون پرت ميشيد پايين يا مثلا يكي از چيز هاي و يا افرادي كه خيلي دوستشون داريد و از دست داديد.
وقتي از خواب بيدار شديد چه احساسي داشتين ؟ دل شوره ؟ ترس ؟ غم ؟
يا شكر ؟

شكر براي اين كه اين ها فقط خواب بود. انگار يك فلش بک  زديد و همه چيز برگشته سر جاي اولش.


شكر براي اين كه يادمون افتاد چه كساني رو چقدر دوست داريم و اگر نباشن چقدررررر غمگين ميشيم.


شكر براي اين كه چه نعمت هاي دستمون هست و چقدر ما غافل بوديم و در خواب غفلت



قدر كساني رو كه داريد بدونيد
چون هميشه به اين راحتي از خواب بيدار نميشيد

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387 11:41 توسط شاهرخ |


این بده که به هر چیزی عادت کنی
که خودتو مدام با شرایط مختلف وفق بدی
که خودتو زورکی توی قالبی جا کنی که مال تو نیست
!که توی دنیایی زندگی کنی و نفس بکشی که موجوداتش نه تنها از جنس تو،که حتی نزدیک به جنس تو هم نیستن
این بده که بخندی به چیزایی که به نظرت مضحک نیستن و
ناراحت بشی برای بی ارزش ترین ها
!چرا؟که فقط ثابت کنی که آدمی
!که می فهمی
!که درک می کنی
!که می فهمی و درک می کنی؟پس هستی
...بریز دور
کی گفته صورتت با ماسک قشنگ تره!؟
!عادت نکن،تغییر بده
خودت رو به اندازه ی قالب کوچیک نکن
یه قالب از نو بساز
!یه قالب بزرگتر،که گنجایش عظمت فکر و ذهنت رو داشته باشه
مضحک نما ها رو به حال خودشون بذار و لبخند بزن به هر اونچه که بهت لذت می ده
به هر اونچه که گونه هاتو از هیجان سرخ می کنه
،ماسک رو آروم آروم بردار
،یه نگاه تو آینه
!اینست نشان آدمیت

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387 11:46 توسط شاهرخ |


گل نیلوفر در مرداب می روید! تا همه بدانند که در سختی ها باید زیبا ترین ها رابیافرینند. نه اینکه
مرداب را رها کن

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 10:56 توسط شاهرخ |


Entry for February 20, 2008

سلام ، خداحافظ
دیگر برای تو که زنده تر از مایی
برای آدم هایی که از جنس دیوارهای سنگی هستند
حرفی ندارم
نمی خواهم آزارشان بدهم
بگذار تا به آنچه که خو گرفته اند ، زندگی کنند
برای آن ها چه فرقی می کند
که از سرمای ناروای زمستان نگاه ها
دلی بلرزد
یا که مورچه ای از تنهایی به خود بپیچد
همان بهتر که نباشی و دق نکنی
برای آنهایی که بسیار ، بسیارتر خوش بخت ترند
برو
برو که در این دو وجب خاک خدا
جایی برای تو نیست که باشی

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 0:56 توسط شاهرخ |


اين روزها دلم گرفته

هواي دلم ابري و طوفاني ست

اما خنده برلب مي زنم

تا كس نداند

حال و هواي دلم را

اين روزها حال عجيبي دارم

گاه پريشان و بي حال

گاه شاد و پر انرژي

زندگي همين است

گاهي آفتابي گاهي ابري

گاهي شاد گاهي غمگين

اين روزها نمي دانم

نمي دانم كه مي دانم

شايد هم مي دانم اما

نمي خواهم بدانم

شايد هم هر دو

و شايد هيچكدام

اين روزها هوا عجيب است

دلهاي آدمها عجيب است

لحظه ها مبهم است

اين روزها دلم مي خواهد بخوانم

دلم مي خواهد بنويسم

دلم مي خواهد گريه كنم

اين روزها مي خواهم اما مانده ام مبهم

اين روزها به دنبال دليل مي گردم

دليل هاي بي انتهاي ذهنم را گم كردم

اين روزها من كه هستم؟

حس عجيبي است و حالي دگرگون

اين روزها قلم با دلم ياري نمي كند

اين روزها مي خواهم بنويسم آنچه مي خواهم

اما نمي دانم چه؟ نمي دانم چرا؟

بي دليل شاد مي شوم

بي دليل گريه مي كنم

و بي دليل مي خندم

به خودم به زندگي به لحظه ها

چقدر زيباست اين زندگي

شايد شعاري ديگر قلم زدم

اما براي من زيباست

مي خواهم بدانم حال و روز ديگران را

مي خواهم محك بزنم اراده ي درونم را

وقتي حادثه اي كوچك. گلبرگ خيالم را قلقك مي دهد

انرژي زيستنم دو چندان مي شود

و آنگاه كه غمي سنگين را يادآوري مي كنم

باز مي خندم به سادگي دلم

دلي كه پرواز را بهانه زيستن نهاد

اين روزها من چه مي گويم؟

اين روزها من چه مي كنم؟

كسي چه مي داند كه چه خواهد شد؟

كسي از يك ثانيه ديگر خود چه خبر دارد؟

اين روزها من هم عجيب شده ام!

اين روزها زندگي هم عجيب شده است

اين روزها دوست دارم متحول شوم

دوست دارم پوست اندازي كنم از كهنه ي درونم

اين روزها زندگي را نمي خواهم

اما باز مي مانم باز مي خواهم و باز مي خوانم

اين روزها رسم دنيا و رسم روزگار را شناخته ام

اين روزها خيلي خونسردم

اين روزها فقط و فقط مي خندم

اين روزها به زندگي دل نمي بندم

اين روزها سخت دلتنگم

ولي باز مي خندم و باز مي خندم

+ نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387 11:55 توسط شاهرخ |


به نام یگانه یاریگر جاوید

سلام. این روزهها مشغول خوندن کتاب استاد عشق هستم کتابی که مهندس ایرج حسابی در مورد زندگی نامه ی دکتر حسابی نوشتن. با خوندن این کتاب متوجه می شید که واقعا بدون تلاش و زحمت هیچ موفقیتی حاصل نمیشه. باور این که استاد این همه سختی کشیدن خیلی سخته! با فقر و غربت دست و پنجه نرم کردن ولی همواره با امیدی وصف نشدنی به سوی علم شتافتند. یکی از نکات قابل توجه در زندگی استاد نظم و پشتکار ایشون هست که در تمام عرصه های زندگی پر خیر و برکتشان جلوه نمای میکند.  از این به بعد میخوام نکته های پند اموز از زندگی استاد در وب بزارم ولی به همه ی شما دوستای خوبم توصیه میکنم حتما این کتاب بخونید. حتما نگاهتون به مشکلات عوض خواهد شد

شاد باشید

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 12:37 توسط شاهرخ |


گل من

مجنون بوی تو
نفسهایم
بهانه گیر روی تو
نگاهم
دلم دیگر تاب ندارد
از این بار دوری
خواب ندارد

من از عشق تو مستم

دیگر عشوه ات چیست

مرا از دل مران

بنگر

دیوانه ات کیست

بیا ای عشق من

جانم فدایت

همه دنیای من

تو کن تنها اشارت

تو را جانان سوگند سوگند
تو را ای ناز گل
خواهم ماندن
گل زیبای من
بشکن بشکن
سکوت جدایی را
تو این بار بشکن

بیا و دوباره دستهایم گیر
......فروغ زندگی را
*

نمی آیی نمی آیی

خدایا چه دردیست

آتش عشق را

این چه مرگیست

رها می کنم برگها به یادت
خزان عشقم فرو ریخته به پایت
درخت زندگیم شد بی برگ و ریشه

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 19:28 توسط شاهرخ |


قاصدکها دیگر از خانه ما نمی گذرند
تنها فوجی کلاغ پر سیاه
بر آستان دلم می نشینند
و دلتنگی هایم را ترانه می خوانند
*
قاصدکها دیگر از خانه ما نمی گذرند
چشمان نگرانم
به آسمان دلت
خیره می ماند
شاید نیم نگاهی ارمغانم کند
*
دیرگاهی است
دلتنگ و نگران
آمدن قاصدکها را می شمارم

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 19:25 توسط شاهرخ |


درختي كه شكست، هرگز گريه نمي‌كند، افسرده نمي‌شود و به در و ديوار لعنت نمي‌فرستد.


بلكه آرام و صبور مي‌ماند تا جوانه بزند.


و اين‌بار سبزتر، وسيع‌تر و پرثمرتر به‌ آسمان مي‌رود!


آهاي شكست‌خوردگان! بپاخيزيد.


به گمان خويشتن، اگر شكست خورده‌ايد،


مثل تنه‌ي درخت، فقط آرام و خون‌سرد باشيد تا دوباره جوانه بزنيد، سبز شويد و به آسمان برويد!


سبزتر، جوان‌تر و وسيع‌تر!


از سقوط نهراسيد.


از شكست نهراسيد!


شكست و سقوط، پيش‌نياز سرسبزي و آسماني شدن است

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387 0:26 توسط شاهرخ |


هیچ چیز و همه چیز

در این دنیا اگر هیچ چیز نداشته باشی مطمئن باش که سه چیز همواره مال توست

خدای مهربان

فکری زیبا

.سقف آبی

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387 1:11 توسط شاهرخ |


چرا نفس نکشیم؟

چگونه خاک نفس می کشد؛

:بیاموزیم

شکوه رستن،اینک

طلوع فروردین

گداخت آن همه برف

،دمید این همه گل

.شکفت این همه رنگ

:زمین به ما آموخت

ز پیش حادثه باید که پای پس نکشیم

مگر کم ز خاکیم؛

،نفس کشید زمین

ما چرا نفس نکشیم؛

زنده یاد فریدون مشیری

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387 1:7 توسط شاهرخ |


ماهي به آب گفت

ماهي به آب گفت : تو نميتوني اشكاي منو ببيني , چون من توي آبم... آب جواب داد

اما من ميتونم اشكاي تو رو احساس كنم چون تو توي قلب مني

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 12:22 توسط شاهرخ |


 

خسرو شکیبایی,حمید هامون ,هم رفت! این بار بدون شکیبایی

حمید هامون حالا رسیده ان طرف ساحل !! ان جا همه انتظارش را می کشند همه دورش جمع می شوند .رسول ملاقلی پور چند قدمی به او نزدیک می شود و می گوید خسرو خوش امدی یک فیلنامه نوشتم نقش اولش مال تو است بازی می کنی؟ جمشید اسما عیل خانی با ان چهره همیشه خندان دور خسرو می چرخد .

خسرو هنوز حیران است نمیداند این جا کجاست جوانی بین جمعیت خودش را به او می رساند نگاهشان توی هم گره می خورد خسرو عینکش را روی صورتش جا به جا می کند دقیق نگاه می کند پرویز است همان فنی زاده همیشگی !!به هم لبخندی می زنند .

بابک بیات رهبری گروه همسرایان را به عهده دارد نسیم خنک ازدریا می وزد بابک بر می گردد و لبخندی به خسرو می زند .

ان سوتر یک نفر دارد با ماسه ها مجسمه می سازد خسرو نزدیکتر می رود علی است علی حاتمی .

خسرو سلام میکند علی حاتمی لبخند می زند و می گوید

بالاخره تو هم اومدی خسرو؟ خسرو سری تکان می دهد اشک توی چشمهایش برق می زند گروه همسرایان هنوزدارند می خونند علی حاتمی به خسرو نزدیک می شود دستش را روی شانه های او می گذارد و می گوید خوش اومدی خسرو این جا دیگه تنها نیستی .

خسرو لبخند می زند نسیم ملایم ازدریا می وزد خسرو نفس عمیق میکشد .

روحش شاد,یادش گرامی

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387 7:57 توسط شاهرخ |


                                  The Song of the Reed

بسیار وقت ها با یکدیگر از غم و شادی خویش سخن ساز می کنیم
اما در همه چیز رازی نیست
گاه به سخن گفتن از زخم ها نیازی نیست
سکوتِ ملاله ها از راز ما سخن تواند گفت

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 7:16 توسط شاهرخ |


موقع تولد چشمام  باز بود اما خدا برای این لطف یه شرط گذاشت


که اونها رو "خــودم" , روی بدی های  ِ پیدای  ِ زمین ببندم



تو گوشم چند تا حرف  ُ زد ُ  در آغوشم گرفت ُ  گفت هر وقت تردیـــد داشتی بگو الهی به امید تو

گفت تقدیرت ُخوب برات رقم زدم , خودت میدونی و خودت , که چه جوری از پَسِش بر بیای

بهم گفت با چشم دل ببین.

محبت رو درک  کن
و
عشقت ُ  نثار همه مخلوقاتم کن  

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387 12:18 توسط شاهرخ |


...
میدونی دلتنگی یعنی چی؟؟؟
.
اصلا تا حالا دلتنگ شدی؟؟؟؟
.
خب من که میدونم شدی... خیلی وقتها... اما به روی خودت نمیاری.... که مثلا من نگم کم آوردی
.
خیلی وقتها آدم دلش برای عزیزانش تنگ میشه... برای پدر و مادر... یا حتی دوست دوران دبستان
.
یا برای ثانیه های قشنگ زندگیمون که دیگه گذشته و تبدیل به خاطره شده
.
برای خـــــــــــــــدامون تنگ میشه
.
بعضی وقتها من دلم برای خدای تو تنگ میشه
.
اما الان دلتنگ هیچی نیستم جز
.
خــودم
.
خیلی وقته نه حسش کردم و نه باهاش خلوت
تو چی؟؟؟ بهش سر میزنی؟؟؟ هواش رو داری؟؟؟ میدونی الان توی کدوم آسمون داره پرواز میکنه؟؟؟
...
.
.

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387 12:17 توسط شاهرخ |


هر موقع که بخواهم،
گریه می کنم،به حال خودم،
وقتی که تهران را نگاه می کنم،
وقتی که موزیک را گوش می دهم،
یاد می کنم،به صورت یک فیلم،هرچیزی که در زندگی باید داشته باشم و ندارم،
و چیزهایی که نباید داشته باشم و دارم،
ای کاش داشتم و نداشتم!
از جایم بلند می شوم،با لبی خندان،پنهان می کنم،
فکر می کنند غمی ندارم،با لبی خندان.

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387 11:19 توسط شاهرخ |


مي شد سه چيز را از كودكان ياد بگيريم . . .


 

 بي دليل شاد بودن و پاي كوبيدن
 هميشه سرگرم كار بودن و بيهوده ننشستن
 حق و خواسته خود را با تمام وجود خواستن و فرياد زدن

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387 11:16 توسط شاهرخ |


Kavir e bavar

 

+ نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387 9:19 توسط شاهرخ |


1- به تماشای غروب آفتاب بنشینید.
2- بیشتر بخندید.
3- کمتر گله کنید.
4- با تلفن کردن به یک دوست قدیمی، او را غافلگیر کنید.
5- هدیه‌هایی که گرفته‌اید را بیرون بیاورید و تماشا کنید. شاید برایتان قابل استفاده باشند.
6- دعا کنید.
7- در داخل آسانسور با آدمها صحبت کنید.
8- هر از گاهی نفس عمیق بکشید.
9- لذت عطسه کردن را حس کنید.
10- قدر این که پایتان نشکسته است را بدانید.
11- زیر دوش آواز بخوانید.
12- با بقیه فرق داشته باشید.
13- کفشهایتان را عوضی پایتان کنید و به خودتان بخندید.
14- به دنیای بالای سرتان خیره شوید.
15- با حیوانات بازی کنید.
16- کارهای برنامه‌ریزی نشده انجام دهید. برای انجام آن در همین آخر هفته برنامه‌ریزی کنید!
17- برای کاری برنامه‌ریزی کنید و آن را درست طبق برنامه انجام دهید. البته کار مشکلی است!
18- از تناقضات لذت ببرید.
19- دستان خود را در آسمان تکان دهید.
20- در حوض یا استخری که ماهی دارد شنا کنید، کنار آنها.
21- از درخت بالا بروید.
22- در حال رفتن به کلاس، یکبار دور خودتان بچرخید.
23- به دیگران بگوئید که خوشگل شده‌اند.
24- مجموعه‌ای از یک چیز (تمبر، برگ، سنگ، جغد، ...) برای خودتان جمع‌آوری کنید.
25- هر وقت که امکانش وجود داشت پابرهنه راه بروید.
26- آدم برفی یا خانه  ماسه‌ای بسازید.
27- بدون آن که مقصد خاصی داشته باشید پیاده روی کنید.
28- وقتی تمام امتحاناتتان تمام شد، برای خودتان یک بستنی بخرید و با لذت بخورید.
29- جلوی آینه شکلک در بیاورید و خودتان را سرگرم کنید.
30- فقط نشنوید، سعی کنید گوش کنید.
31- رنگهای اصلی را بشناسید و از آنها لذت ببرید.
32- وقتی از خواب بیدار می‌شوید، زنده بودنتان را حس کنید.
33- زیر باران راه بروید.
34- تا جایی که می‌توانید بالا بپرید.
35- برقصید. حتی در تختخواب.
36- کمتر حرف بزنید و بیشتر بگوئید.
37- قبل از آن که مجبور به رژیم گرفتن بشوید، حرکات ورزشی انجام دهید.
38- بازی شطرنج را یاد بگیرید.
39- کنار رودخانه یا دریا بنشینید و در سکوت به صدای آب گوش کنید.
40- هرگز شوخ طبعی خود را از دست ندهید

+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387 11:32 توسط شاهرخ |


Entry for April 12, 2008

 

+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387 1:58 توسط شاهرخ |


روزتان مبارک مادران .....تقدیم به همه شما

 

یک پسر کوچک از مادرش پرسید: چرا گریه میکنی؟ مادرش گفت: چون من زن هستم. پسر بچه گفت: من نمی‌فهمم. مادر گفت: تو هیچ‌گاه نخواهی فهمید. بعدها پسر کوچک از پدرش پرسید که چرا مادر بی‌دلیل گریه میکنند؟ پدرش تنها توانست به او بگوید: تمام زنان برای «هیچ چیز» گریه میکنند. پسر کوچک بزرگ شد و به یک مرد تبدیل شد ولی هنوز نمی‌دانست که چرا زنها بی‌دلیل گریه میکنند.

بالاخره سوالش را برای خدا مطرح کرد و مطمئن بود که خدا جواب را میداند. او از خدا پرسید: خدایا، چرا زنان به آسانی گریه میکنند؟

خدا گفت: زمانی که زن را خلق کردم میخواستم او موجود به خصوصی باشد بنابراین شانه‌های او را آنقدر قوی آفریدم تا بار تمام دنیا را به دوش بکشد. و همچنین شانه‌هایش آن قدر نرم باشد که به بقیه آرامش بدهد و من به او توانایی دادم که در جایی که همه از جلو رفتن ناامید شده‌اند او تسلیم نشود و همچنان پیش برود. به او توانایی نگهداری از خانواده‌اش را دادم حتی زمانی که مریض یا پیر شده است بدون این که شکایتی بکند. به او عشقی داده‌ام که در هر شرایطی بچه‌هایش را عاشقانه دوست داشته باشد حتی اگر آنها به او آسیبی برسانند.

به او توانایی دادم که شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصیرات اوبگذرد و همیشه تلاش کند تا جایی در قلب شوهرش داشته باشد. به او این شعور را دادم که درک کند یک شوهر خوب هرگز به همسرش آسیب نمی‌رساند اما گاهی اوقات توانایی همسرش را آزمایش میکند و به او این توانایی را دادم که تمامی این مشکلات را حل کرده و با وفاداری کامل در کنار شوهرش باقی بماند. و در آخر به او اشکهایی دادم که بریزد. این اشکها فقط مال اوست و تنها برای استفاده اوست در هر زمانی که به آنها نیاز داشته باشد.

او به هیچ دلیلی نیاز ندارد تا توضیح دهد چرا اشک میریزد.. خدا گفت: می‌بینی پسرم، زیبایی یک زن در لباسهایی که می‌پوشد نیست. در ظاهر او نیست و در شیوه آرایش موهایش نیست و بلکه زیبایی یک زن در چشمهایش نهفته است. زیرا چشمهای او دریچه روح اوست و قلب او جایی است که عشق او به دیگران در آن قرار دارد

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387 18:45 توسط شاهرخ |


احساس خوبيه

.

دلچسبه

.

زيباست

.

مثل روغن که روي خورش لعاب ميندازه ..خورش جا افتاده ميشه

به خيلي چيزها بزرگي و يک متيني خاص ميده !!!

کاملشون ميکنه ...

.

چقدر زيباست وقتي زير سايه ي درخت ميشيني ..

نفس ميکشي ...

آروم ميشي ..

خداوند رو شکر ميکني ...

از اينکه فرصت زيباي زندگي کردن رو داري ...

چقدر زيباست وقتي توي ذهنت يه کلبه تو جنگل فرض ميکني ...

چقدر زيباست وقتي خسته اي و سر راهت ميري روي چمن هاي پارک دراز ميکشي ...

چقدر بوي برگ ها مستت ميکنه ؟

برگهاي تازه ...

يا حتي عظمت وجود يک نهال کوچک ...

سبز ...

خورشيد مهربان !

خورشيد تابنده !

ناشکر نباش ...! يادته زمستون چقدر محتاج گرماش بودي ؟؟

.

گل هاي آفتابگردان ...همونهايي که هرگز خيانت نميکنن !!!

.

از جدايي نگو !

چرا گرماي با هم بودن رو به زرد نسبت ندادي ؟

نهايت و اوج غروب زيبا ....

.

گل شقايق

.

لاله ي محجوب

.

يک رنگ عاشق ...

.

جنايت رو به ياد نيار ....

خون ...به ارزش خون يک فرد فکر کن !

تو اين رو ميدوني ...

آسمان ...

.

دريا

.

آرامش خاص و دوست داشتني ...

.

نگو که سرده و جذاب نيست ...!

.

هر رنگي جذابيت خاص خودش رو داره و نعمت بزرگي هست.

سفيد ..چقدر بي آلايش و سادست !!

تميزه !!!

برف زيبا و دوست داشتني...

سفيد هنوز مثل خيلي چيزها لکه دار نشده ..

مرتبه ي خودش رو حفظ کرده ...

فکر نکني خاکستري تيرگي و بدي رو ياد اور ميشه ؟ نه اينطور نيست !

بهش خوب نگاه کن ..

.

.

.

!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387 18:38 توسط شاهرخ |


Entry for March 18, 2007
 
روزی ما  دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
  و مهـربانی دست زیبایی را خواهد گرفت .

    روزی که کمترین سرود , بـوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادری ست .

 روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند
        قـفـل , افسانه ای ست
 و قـلب
       برای زندگی بس است .

 روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
  تا  تـو به خاطر آخرین حرف , دنبال سخن نگردی .

 روزی که آهنگ هر حرف , زندگی ست
 تا  مـن به خاطر آخرین شعر , رنج جستجوی  قافیه نبرم .

 روزی  که هر لب ترانه ای ست
 تا کمترین سرود  بــوسه  باشد .

 روزی که تو بیایی , برای همیشه بیایی
   و مهربانی با زیبایی یکسان شود ,

 روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم ...

.
.

     و من آن روز را انتـظار می کشم

 حتی روزی

  که دیگــر

            نـبـاشـم

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 1:9 توسط شاهرخ |


Entry for July 16, 2007

من که رفتم بنویسید دمش گرم نبود
بنویسید صدا بود ولی نرم نبود

خانه در خاک و خدا داشت ، تماشایی بود
بنویسید دو خط مانده به تنهایی بود

بنویسید که با ماه ،کبوتر می چید
از لب زاغچه ها بوسهء باور می چید

بنویسید که با چلچله ها الفت داشت
اهل دل بود وَ با فاصله ها نسبت داشت

دلش از زمزمهء نور عطش می بارید
ریشه در ماه ، ولی روی زمین می جوشید

بنویسید زبان داشت ولی لال نشد
بنویسید که پوسید ولی کال نشد

پُرِ طوفان غزل بود ولی سیل نداشت
بنویسید که دل داشت ولی میل نداشت

پنجه بر پنجرهء روشن فردا می زد
وسعت حوصله اش طعنه به دریا می زد

بنویسید به قانونِ عطش ، آب نداد
و کسی کودک احساسش را تاب نداد

سرد و سرما زده از سمت کویر آمده بود
کودکی بود که در هیاتِ پیر آمده بود

تا صدای دل خود چند تپش فاصله داشت
گاه با فلسفهء عشق کمی مسئله داشت

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 0:38 توسط شاهرخ |


چی می شد اگه خدا امروز وقت نداشت به ما بركت بده چرا كه دیروز ما وقت نكردیم از او تشكر كنیم .
چی می شد اگه خدا فردا دیگه ما را هدایت نمی كرد چون امروز اطاعتش نكردیم .
چی می شد اگه خدا امروز با ما همراه نبود چرا كه امروز قادر به دركش نبودیم .
چی می شد دیگه هرگز شكو فا شدن گلی را نمی دیدیم چرا كه وقتی خدا بارون فرستاده بود گله كردیم .
چی می شد اگه خدا عشق و مراقبتش را از ما دریغ می كرد چرا كه ما از محبت ورزیدن به دیگران دریغ كردیم.
چی می شد اگه خدا فردا كتاب مقدسش را از ما می گرفت چرا كه امروز فرصت نكردیم آنرا بخوانیم .
چی می شد اگه خدا در خا نه اش را می بست چون ما در قلبهای خود را بسته ایم .
چی می شد اگه خدا امروز به حرفهایمان گوش نمی داد چون دیروز به دستوراتش خوب عمل نكردیم .
چی می شد اگه خدا خواسته هایمان را بی پاسخ می گذاشت چون فراموشش كردیم.
و چی می شد اگه...
و چی می شه اگه ما از این مطالب به سادگی بگذریم ؟!!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 0:19 توسط شاهرخ |


 وقتی میخواستم از خدا جدا بشم و بیام این دنیا

خدا بهم یک کلید داد

گفت این کلید قلبته خوب مواظبش باش

گفت کلید دوم هم دسته یه مخلوقی که قلبش برای  من میتپه

اما چند وقتی هست که من کلید خودم و گم کردم

حالا من موندم و یک قلب با قفل فولادی با کلی احساس و شور عشق

که توان ابراز نداره

من باید منتظر بمونم!

تا کی .....؟؟

 

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 19:57 توسط شاهرخ |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

نگو طفلی دل سپرده
یه نفر دلش رو برده
بگو چون عاشق قلبش
تابحال از غم نمرده
میدونی زندگی سخته
بار حرف زور زیاده
اون کسی برده که قلبش رو
به دست غم نداده
نگو طفلکی منم من
من شهامتم زیاده
هیچ کسی هنوز تو دنیا
مثل من که دل نداده
مثل پرواز پرنده
توی قلب آسمونها
من دلو به عشق سپردم
توی قلب کهکشونها
پر زدم من توی چشمات
با تو من پرواز کردم
من از پایان می ترسیدمو
آغاز کردم




کنار سیب و رازغی نشسته عطر عاشقی
من از تبار خستگی بی خبر از دلبستگی، عاااشقم

ابر شدم صدا شدی، شاه شدم گدا شدی، شعر شدم قلم شدی، عشق شدم تو غم شدی
لیلای من، دریای من اسوده در رویای من این لحظه در هوای تو گمشده در صدای تو من عاشقم مجنون تو گمگشته در بارون توووو

مجنون لیلی بی خبر در کوچه ها در به در مست و پشیمون و خراب هر آرزو نقشه بر آب شاید که روزی عاقبت آروم بگیرد در دلم

کنار هر ستاره ای نشسته ابر پاره ای من از تبار سادگی بی خبر از دلبستگی، عاشقم

ماه شدم ابر شدی،اشک شدم صبر شدی،برف شدم آب شدی، قصه شدم خواب شدی

لیلای من، دریای من اسوده در رویای من این لحظه در هوای تو گمشده در صدای تو من عاشقم مجنون تو گمگشته در بارون توووو

مجنون لیلی بی خبر در کوچه ها در به در مست و پشیمون و خراب هر آرزو نقشه بر آب شاید که روزی عاقبت آروم بگیرد در دلم



به خودم قول دادم که اولین نفر باشم... وای خدای من...واقعا به قولم عمل کردم و اولین نفر بودم که به خودم تبریک گفتم...! تبریک به خاطر بودنم... تبریک تولد واقعا از تبریک های استثناییه که خوشحالم میکنه شاید این متن ( از گوته ) بهترین هدیه باشه که تا به حال به خودم دادم این سخن مرا جز با عاقلان مگویید، زیرا جاهلان به غیر از نیشخند کاری نمیتوانند کرد. میخواهم زبان به ستایش آن کس گشایم که در پی آتشی است تا خویشتن را پروانه وار در آن بسوزد در آرامش شبهای عشق که در آن نهال زندگی کاشته می شود و مشعل حیات دست به دست میگردد ، به دیدن ماه خاموش و درخشان هیجانی مرموز روح تو را فرا میگیرد . دیگر خویش را زندانی ظلمت جانکاه نمیابی ، زیرا هر لحظه دل خود را در آرزوی مقامی بالاتر می بینی . دیگر از دوری راه نمیهراسی و از رنج سفر نمیفرسایی ، روح مشتاق را شتابان به سوی سرچشمه نور و صفا میفرستی تا پروانه وار در آتش شوق بسوزد. تا راز این نکته را در نیابی که " بمیر تا زنده شوی " مهمان گمنامی در سرزمین ظلمت بیش نخواهی بود



میخوام عاشق بشم
میخوای ؟؟اونوقت میخوام عشقمو تقسیم کنمحالا چی؟ بازم میخوای؟
بعدش میخوام تیکه های عشقمو بدم به دست پروانه ها... پروانه هایی که بزرگترین آرزوشون سوختنِ... سوختن برای رسیدن به یاری که عکسش رو توی شعله شمع میبینن...
تو چی ؟؟ تو هم میدی ؟؟؟
میخوام به پروانه ها بگم که اونها رو ببرن بذارن کنار همون شمع ها....شمع هایی که اشکشون سوزنده ترین اشکِ...
تو هم میگی؟؟؟؟یه تیکه بزرگ از عشق من دست یه پروانه کوچولوی ناز، توی یه باغ پر از شکوفه های درخت بهار نارنج .
رفت توی کلبه ...روی طاقچه ای که پارچه مخمل قرمزی نشست جاییکه یه شمع سبز کنار یه شاخه گل رز زرد داره میسوزه....
پای نور شمع ، نزدیک لطافت گلبرگهای رز ، کنار عطر شکوفه ها...روی دست نسیم... عشق من رو زیر بالهاش پناه داد... پروانه هیچ وقت نمیخواد عشقم ، آب شدنِ شمع رو ببینهپروانه ام عاشق شده... بازم گرمای شمع سِحرش کرد....اما خدا کنه هیچ کدومشون نه بسوزه....نه بمیره...نه بشکنه...!!!حالا میخوام زندگی کنم...تو هم زندگی میکنی؟؟؟افسوس که دیر آمدم و زود شدم در آتش مجمر زمان عود شدم
پروانه صفت ز شعله شمع رُخت افروختم و سوختم و دود شدمعشق تو کجا رفت؟؟؟؟ بهم میگی...؟؟؟؟


هر چی آدمها آرزوهاشون بزرگ